خدمت کردن، کار کردن، انجام وظیفه کردن، پذیرایی کردن، راه انداختن، تجهیز کردن، رفتار کردن، سپری کردن، صرف کردن
دانش تخصصی حملونقل
واژهنامه حملونقل
جستجوی اصطلاحات انگلیسی و معادلهای فارسی در ۲۶,۶۵۹ مدخل
مرور بر اساس حرف اول انگلیسی
انگلیسی به فارسیفهرست واژهها
۲۶,۶۵۹ مدخلسِروِر، خدمترسان [دادهها]
خدمت، سرویس، کار، انجام وظیفه، سیستم خدمات (عمومی)، خدمات شهری، اتوبوس، قطار، رسیدگی، تعمیر، سرویس کردن، رسیدگی کردن، تعمیر کردن، نیازها را تأمین کردن، سرویس دادن
خدمات پس از فروش
خدمات تعمیر وسیله نقلیه
سرویس اتوبوس
کارمندان کشوری
توضیح تکمیلی
(شغل دولتی که مستلزم گذراندن آزمون باشد.)
خدمات عبوری
توضیح تکمیلی
(مانند خطکشیها، گذربانها و ...)
خدمات پاسخگو به تقاضا
خدمات درب به درب
خدمات اضطراری
خدمات شبانه، سرویس شبانه
خدمات حملونقل امتیازی
سطح سرویس، سطح خدمات (LOS)
سرویسدهی محدود، خدمات محدود
خدمات محلی، سرویس محلی