وسیله نقلیه (مخصوص) حمل بار، وسیله نقلیه باری
دانش تخصصی حملونقل
واژهنامه حملونقل
جستجوی اصطلاحات انگلیسی و معادلهای فارسی در ۲۶,۶۵۹ مدخل
مرور بر اساس حرف اول انگلیسی
انگلیسی به فارسیفهرست واژهها
۶۴۱ مدخل · حرف Gوسیله نقلیه باری سنگین
وزن وسیله نقلیه باری
لچکی، جلوآمدگی در جزیره، دماغه جزیره
شبهجزیره
توضیح تکمیلی
(محوطه بین مسیر اصلی و جاده انشعابی یا رابط)
حکومت کردن، حکمروایی کردن، فرمان راندن، اداره کردن، مهار کردن، مسلط شدن بر، کنترل کردن، در اختیار گرفتن، تحت تأثیر قرار دادن، نظارت کردن
دولت، حکومت، اداره، نظام، هیأت، دولت، هیأت حاکمه
دولت مرکزی
دولت محلی
رییس دولت
قانون دولت محلی، قانون شهرداریها
تشکیلات دولتی
اداره دولتی، وزارتخانه
وجوه دولتی، سرمایه دولتی
مأمور دولت مرکزی
مأمور دولت محلی