پنجره مشبک مرکزی، دریچه مرکزی هوا
دانش تخصصی حملونقل
واژهنامه حملونقل
جستجوی اصطلاحات انگلیسی و معادلهای فارسی در ۲۶,۶۵۹ مدخل
مرور بر اساس حرف اول انگلیسی
انگلیسی به فارسیفهرست واژهها
۲,۸۳۱ مدخل · حرف Cجزیره مرکزی، جزیره میانی
توضیح تکمیلی
(جزیرهای است واقع در روی محور جاده یا میدان برای مجزا نمودن جریانهای مخالف ترافیکی)
واحد پردازش مرکزی (CPU)
ایستگاه مرکزی راهآهن
سکوی میانی، جزیره وسط
جزیره وسط، میانه
بریدگی سکوی میانی
مرکزی کردن، متمرکز کردن، مرکزیت دادن، تمرکز دادن
مرکز، وسط، میانه، کانون، محل تجمع، مجتمع، در مرکز قراردادن، مرکزی کردن، متمرکز کردن
مرکز تجاری
مرکز اداری شهر (بریتانیا)
مرکز تجمع، باشگاه، کانون
مرکز کنترل
مرکز اقتصادی
مرکز تفریحی
مرکز محلی