به گزارش پرتال حمل و نقل به قلم خسرو سرایی کارشناس ارشد اقتصاد حمل و نقل و لجستیک ، توافق صلح اخیر برای جمهوری آذربایجان منافعی چشمگیر به همراه دارد که میتوان آن را یکی از دستاوردهای ژئوپلیتیکی مهم این کشور در دهههای اخیر دانست . مهمترین دستاورد برای باکو ، به رسمیت شناخته شدن کامل حاکمیتش بر سراسر منطقه قرهباغ کوهستانی است . این نخستینبار است که ایروان ، رسماً و بیابهام ، حق حاکمیت آذربایجان بر قرهباغ را پذیرفته و عملاً ایده "قرهباغ مستقل" یا وابسته به ارمنستان را برای همیشه کنار گذاشته است . این تحول ، هم مشروعیت سیاسی و حقوقی باکو را تقویت میکند ، هم کنترل کامل میدانی آن را تثبیت میسازد و هم اجماع بینالمللی را به نفع علیاف شکل میدهد .
از سوی دیگر ، این توافق مسیر گشایش ارتباط زمینی مستقیم میان آذربایجان و نخجوان را ممکن میسازد که از خاک ارمنستان عبور میکند و به دالان زنگزور معروف شده است . این مسیر که حالا با حمایت آمریکا ، رنگ و بوی تازهای گرفته و گاه از آن با عنوان "دالان ترامپ" یاد میشود ، برای نخستین بار امکان اتصال زمینی آذربایجان به ترکیه را فراهم میکند . در نتیجه ، باکو دیگر ناچار نخواهد بود صرفاً به مسیرهای ایران یا گرجستان برای ترانزیت تکیه کند و میتواند با آزادی عمل بیشتر به تحکیم پیوندهای اقتصادی ، فرهنگی و امنیتی با آنکارا بپردازد .
از منظر ژئوپلیتیکی ، آذربایجان در حال بدل شدن به یک گلوگاه کلیدی برای ترانزیت انرژی و کالا میان شرق و غرب است . پروژههایی مانند کریدور میانی که چین ، آسیای مرکزی و اروپا را به هم متصل میکنند ، اکنون بیش از هر زمان دیگری به عبور از خاک آذربایجان متکی خواهند بود . این کشور با استفاده از موقعیت جغرافیایی ممتاز خود ، فرصت دارد تا به یک بازیگر راهبردی در معادلات منطقهای و بینالمللی تبدیل شود و سهمی از بازارهای حملونقل جهانی کسب کند . ثبات ناشی از توافق صلح ، همچنین راه را برای جذب سرمایهگذاریهای خارجی در زیرساخت ، انرژی و لجستیک باز خواهد کرد . کشورهای غربی ، ترکیه و حتی برخی کشورهای عربی خلیج فارس ، آمادگی خود را برای ورود به این بازار ابراز کردهاند . در این میان ، اسرائیل نیز که روابط امنیتی نزدیکی با باکو دارد ، در تلاش است تا از این فضا برای تعمیق حضور خود در قفقاز جنوبی بهرهبرداری کند .
یکی دیگر از منافعی که باکو از این وضعیت انتظار دارد ، تضعیف موقعیت ژئوپلیتیکی ایران است. اگر دالان زنگزور عملیاتی شود، ایران بخش بزرگی از نقش ترانزیتی خود در اتصال شرق به شمال و غرب را از دست میدهد و احتمالاً باید برای حفظ وزن خود در منطقه، هزینههای جدیدی بپردازد. برای علیاف که طی سالهای گذشته چندان با سیاستهای تهران هماهنگ نبوده، این وضعیت یک پیروزی ژئوپلیتیکی محسوب میشود .
با این حال ، تمامی این دستاوردها خالی از چالش نیست. از جمله خطراتی که در این مسیر باکو را تهدید میکند ، میتوان به افزایش وابستگی به ترکیه اشاره کرد . اتحاد راهبردی با آنکارا هرچند سودمند است ، اما در صورت عدم موازنهسازی ، ممکن است به سلطه تدریجی ترکیه بر سیاست خارجی ، اقتصاد و امنیت آذربایجان منجر شود . همچنین ورود عمیقتر به پروژههای غربی مانند دالان مورد حمایت آمریکا ، باکو را در تقابل آشکار با دو قدرت منطقهای یعنی روسیه و ایران قرار خواهد داد ؛ به ویژه اگر مسکو احساس کند جایگاه سنتیاش در قفقاز جنوبی رو به افول است .
در سطح میدانی نیز هنوز مسائل مرزی میان باکو و ایروان بهطور کامل حلوفصل نشده و توافق نهایی صلح نیز امضا نشده است . در چنین فضایی ، هرگونه تنش مرزی ، بازگشت نارضایتی ارامنه ، یا تحریک احساسات ملیگرایانه در داخل یا خارج میتواند ثبات بهدستآمده را تهدید کند و آذربایجان را وارد فاز جدیدی از بحران کند .
در مجموع ، علیرغم مزایای آشکار این توافق برای باکو، پایداری آن نیازمند مدیریت دقیق تحولات ژئوپلیتیکی ، حفظ موازنه در روابط خارجی، و کنترل هوشمندانه بر تحولات داخلی و منطقهای خواهد بود .
آمریکا اما برنده بزرگ پشت پرده است . این کشور بدون پرداخت هزینه مستقیم، وارد صحنهای شده که تا پیش از این هیچ حضوری در آن نداشت و اکنون کنترل گذرگاهی را به دست آورده که از نظر اهمیت ، با کانال سوئز یا پاناما مقایسه میشود . این یک موفقیت همزمان اقتصادی و سیاسی است که ترامپ میتواند از آن در تبلیغات انتخاباتیاش استفاده کند ؛ نمونهای کلاسیک از کسب نفوذ ژئوپلیتیک به هزینه دیگران . حضور آمریکا در این نقطه ، علاوه بر تضعیف موقعیت روسیه ، میتواند به معنای بازگشت فعال واشنگتن به معادلات خاورمیانه و آسیای میانه باشد ؛ آن هم در فضایی که اسرائیل، ترکیه و حالا آذربایجان نیز هر یک به نوعی در همافزایی با این روند قرار میگیرند .
توافق صلح میان ارمنستان و آذربایجان در ظاهر چندان ربط مستقیمی به ایالات متحده ندارد ، اما در باطن ، این رویداد میتواند نقطه عطفی در آرایش ژئوپلیتیکی منطقهای باشد که واشنگتن سالها تلاش کرده نفوذ روسیه و ایران را در آن مهار کند. آمریکا که پس از جنگ اوکراین ، استراتژی جدیدی برای کاستن از حضور روسیه در پیرامونش در پیش گرفته ، از چنین توافقهایی که به تضعیف موقعیت سنتی کرملین در قفقاز جنوبی میانجامد، بهشدت استقبال میکند . این توافق ، نشانهای از عقبنشینی تدریجی روسیه از یک منطقه سنتی تحت نفوذش است ؛ منطقهای که تا همین چند سال پیش ، بدون نظر مسکو آب نمیخورد .
برای واشنگتن ، تقویت جایگاه آذربایجان و نفوذ ترکیه در قفقاز جنوبی، یک امتیاز بزرگ است؛ زیرا ترکیه عضوی از ناتو است و میتواند بهمثابه اهرم غرب برای تضعیف نفوذ روسیه و حتی ایران در منطقه عمل کند. از دید استراتژیستهای آمریکایی، اتصال ترکیه به آسیای مرکزی از مسیر زنگزور، به معنای اتصال ناتو به آسیای میانه است؛ آن هم از یک مسیر زمینیِ مستمر، بدون عبور از قلمرو روسیه یا ایران. این وضعیت، نهتنها در حوزه حملونقل و تجارت، بلکه در محاسبات امنیتی و نظامی آمریکا نیز اهمیت دارد، بهویژه اگر پروژههای لجستیکی-نظامی ناتو در منطقه توسعه یابد یا پایگاههایی برای نظارت بر فعالیتهای روسیه، ایران یا حتی چین در آسیای مرکزی شکل بگیرد.
افزون بر این، آمریکا از تقویت نقش آذربایجان در بازار انرژی جهانی نیز منتفع میشود. واشنگتن سالهاست که به دنبال کاهش وابستگی اروپا به گاز روسیه است و در این مسیر، باکو را بهعنوان یکی از آلترناتیوهای مهم معرفی کرده است. توسعه زیرساختهای انرژی و حملونقل از آذربایجان به ترکیه و از آنجا به اروپا، دقیقاً در راستای همین هدف است. توافق صلح اخیر، با ثباتسازی فضای پیرامونی آذربایجان، میتواند سرمایهگذاریهای غربی در این حوزه را تسهیل کرده و امنیت خطوط انتقال انرژی را تضمین کند.
در سطح سیاسی نیز، آمریکا میکوشد از این فضا برای بازتعریف روابط خود با ارمنستان استفاده کند. ایروان که از روسیه ناامید شده و در حال چرخش بهسوی غرب است، اکنون بهعنوان یک شریک بالقوه برای واشنگتن مطرح شده است. آمریکا با افزایش کمکهای نظامی، آموزشی و اقتصادی به ارمنستان، در تلاش است جای روسیه را در ساختار امنیتی این کشور پر کند. این تحول، اگر ادامه یابد، میتواند نظم ژئوپلیتیکی قفقاز را بهکلی دگرگون کند.
با این حال، سیاست آمریکا در این پرونده باید بسیار ظریف و متعادل باشد. واشنگتن نمیخواهد اینگونه برداشت شود که در حال تقویت یک بلوک ضدایرانی و ضدروسی از طریق آذربایجان، ترکیه و ارمنستان است. چنین تصوری میتواند واکنش تند تهران و مسکو را برانگیزد و حتی به بیثباتی دوباره در منطقه منجر شود. از سوی دیگر، آمریکا باید مراقب باشد که نزدیکی بیشازحد به باکو، به قیمت بیاعتنایی به دغدغههای دموکراتیک و حقوق بشری در جمهوری آذربایجان تمام نشود؛ مسألهای که کنگره آمریکا و رسانههای غربی نسبت به آن حساس هستند.
در مجموع، آمریکا در توافق صلح اخیر، شاید در ظاهر نقشی مستقیم نداشته باشد، اما در عمل یکی از برندگان اصلی آن است؛ بهویژه اگر بتواند از فرصت بهوجودآمده برای تثبیت نظم منطقهای مطلوب خود بهره بگیرد. هرچند بازی در قفقاز جنوبی، بازی روی تیغ است و کوچکترین لغزشی میتواند ورق را برگرداند. آمریکا باید با دقت، صبر و درک عمیق از پیچیدگیهای قومی، تاریخی و ژئوپلیتیکی این منطقه عمل کند؛ وگرنه این پیروزیهای دیپلماتیک، شاید تنها موقتی و گذرا باشند.
اما آیا ایران و روسیه بازندگان اصلی این رویداد تاریخی هستند؟ موضع روسیه در برابر این تحولات چیست؟ و واکنش مسکو به ورود رسمی آمریکا به قفقاز جنوبی چگونه خواهد بود؟ در واقع، شاید مهمترین شکاف ژئوپلیتیکی ماجرا هم دقیقاً همین باشد: فروپاشی نظم روسمحور در قفقاز و جانشینی یک نظم آمریکایی در بیخ گوش ایران و مرزهای جنوبی روسیه.
تا امروز، کرملین بهطور علنی و مستقیم مخالفت شدید با شکلگیری این توافق یا واگذاری مدیریت دالان زنگزور به آمریکا ابراز نکرده است. اما روسها به خوبی میدانند که واگذاری این دالان به واشنگتن یعنی از دست رفتن آخرین مهرههای نفوذ در قفقاز جنوبی؛ منطقهای که تا همین چند سال پیش «ناحیه نفوذ اختصاصی» مسکو تلقی میشد.
در واقع، از زمان جنگ اوکراین به این سو، روسیه درگیر جنگی فرسایشی، پرهزینه و بینتیجه در غرب خودش شده و فرصت و انرژی لازم برای حفظ سنگرهای جنوبیاش را ندارد. قرهباغ را از دست داد، در ارمنستان پایگاه نظامی گیومری به حاشیه رفت، و اکنون نوبت به نفوذ ژئوپلیتیکیاش در مسیرهای ترانزیتی رسیده که در حال واگذاری به آمریکا و متحدان آن است. به نظر می رسد اکنون روس ها در حیات خلوت خودشان با یک تحقیر ژئوپلیتیکی و سردرگمی راهبردی روبرو شده اند. روسیه این ماجرا را احتمالا نه فقط بهعنوان یک توافق صلح، بلکه بهعنوان یک شکست بزرگ ژئوپلیتیکی تعبیر میکند. چرا که آمریکا توانست در دل منطقه نفوذ تاریخی روسیه بدون شلیک حتی یک گلوله جای پای محکمی باز کند، ارمنستان، متحد سنتی و عضو پیمان امنیت جمعی (CSTO)، رسماً به آغوش غرب متمایل شده است. روسیه حتی در تنظیم موازنه سیاسی برای آذربایجان هم نا کام ماند و آذربایجان بیش از هر زمان دیگری کاملاً به محور آنکارا ـ واشنگتن گرایش یافته است.
روسیه در واقع شاهد است که تمام بازیگران قفقاز جنوبی، یکییکی از دایره نفوذش خارج میشوند، و برخلاف گذشته، دیگر ابزار جدی برای جلوگیری از آن ندارد؛ نه مشروعیت سیاسی در ارمنستان، نه نفوذ اقتصادی در آذربایجان، و نه حتی حضور میدانی تأثیرگذار نخواهد داشت.
احتمالاً محتملترین واکنش روسیه این است فعلاً بهصورت علنی وارد تقابل با آمریکا در قفقاز نشود، چرا که درگیر جنگ حیاتیتری در اوکراین است. در این سناریو، مسکو سعی خواهد کرد پس از تثبیت وضعیت اوکراین و فراغت استراتژیک، دوباره به قفقاز بازگردد و تلاش کند معادلات را به نفع خود تغییر دهد (مثلاً از طریق تحریک اقلیتهای قومی، افزایش همکاری با ایران، یا حتی استفاده از ابزار انرژی علیه ارمنستان و آذربایجان).
روسها ممکن است بخواهند با فشارهای اقتصادی یا امنیتی بر ارمنستان (مثل قطع حمایت از مهاجران کارگر ارمنی، افزایش تعرفههای گمرکی، یا تحریک اقلیتهای ارمنی در گرجستان و نخجوان)، هزینه نزدیکی ایروان به واشنگتن را بالا ببرند. همچنین احتمال حمایت از بازیگران غیردولتی یا ناراضی در ارمنستان برای ایجاد بیثباتی داخلی وجود دارد.
اگر آمریکا بخواهد حضورش را از حد ترانزیت فراتر ببرد (مثلاً با ایجاد پایگاه اطلاعاتی یا نظامی)، روسیه ممکن است به ائتلافسازی با ایران و حتی چین روی آورد و همکاری سهجانبهای برای مهار نفوذ غرب در منطقه طراحی کند. این ائتلاف میتواند بر پروژههایی مثل کریدور شمال ـ جنوب، مسیرهای ریلی جایگزین و گسترش نفوذ در ارمنستان از طریق ابزارهای نرم و سخت تمرکز داشته باشد.
از سوی دیگر محتمل است که روسیه بعد از شوک قفقاز، به کریدور شمال–جنوب به عنوان جایگزین راهبردی خود روی بیاورد. اما این نکته مهم است: موفقیت این کریدور، بیش از روسیه، به اراده و تدبیر ایران و هند بستگی دارد.
اگر زیرساختها (رشت–آستارا، توسعه بندر چابهار، لجستیک یکپارچه)، تسهیل گمرکی، دیپلماسی لجستیک منطقهای و مشوقهای سرمایهگذاری را جدی گرفته نشود، ممکن است این فرصت طلایی هم به نفع دیگران (مثلاً ترکیه یا هند از مسیر عمان) مصادره شود. اما همواره به نحوه عملکرد ایران در سرمایه گذاری در قطعه رشت آستارا این انتقاد وارد بوده است که می بایست از توسعه دالان های ترانزیتی در دیگر کشور ها که اکثرا با سرمایه گذاری کشورهای ذینفع توسعه یافته اند درس می گرفت نه آنکه با سرمایه گذاری تماما ایرانی و با فشار مالی روسیه در قالب فاینانس، که نهایتا هیچ تضمینی را برای همکاری بلند مدت روسیه و هند نخواهد داشت.
اولین گزینه پیشروی ایران، اتخاذ موضعی منفعلانه و تماشای صحنه بازی از حاشیه است. در این مسیر، کشور ممکن است به صدور بیانیههای هشداردهنده، رزمایشهای نمادین در نوار مرزی و اعلامیههای دیپلماتیک بسنده کند. چنین رویکردی شاید در کوتاهمدت کمهزینه به نظر برسد، اما در واقع به معنای واگذاری زمین بازی به ترکیه، آذربایجان، آمریکا و اسرائیل خواهد بود؛ قدرتهایی که سالهاست مترصد حذف ایران از زنجیره اتصال شرق به غرب هستند. در صورت پیشروی این پروژه بدون ممانعت مؤثر، اتصال زمینی ایران به شمال و نیز جایگاهش به عنوان حلقه کلیدی مسیرهای ترانزیتی اوراسیا، دچار خدشهای جدی خواهد شد.
از سوی دیگر، ایران میتواند به سمت تقابل مستقیم و پرخاشگرانه با این پروژه و بازیگران آن برود؛ از تهدیدات آشکار نظامی گرفته تا فشارهای مرزی، اقدامات نیابتی یا تحریک برخی اقلیتها در داخل کشورهای همسایه. اما این مسیر هرچند پرشور و حماسی است، اما هزینههای سیاسی، امنیتی و اقتصادی عظیمی بهدنبال خواهد داشت؛ در شرایطی که اقتصاد داخلی در فشار است، افکار عمومی حساس شده و موازنه بینالمللی به نفع ما نیست، چنین رویکردی میتواند ائتلافی نانوشته از باکو، آنکارا، واشنگتن و تلآویو را علیه ما شکل دهد و منطقه را وارد فاز نظامی پرتنشی کند که شاید مدیریت آن از کنترل ما خارج شود.
اما راه سوم که عقلانیت راهبردی و نگاه آیندهنگر در آن غالب است، بهرهگیری از ظرفیتهای ژئوپلیتیکی و ترانزیتی ایران در قالب کنشگری هوشمندانه و طراحی بازی در زمین خود است. در این سناریو، ایران بهجای واکنش صرف، با ابتکار عمل در توسعه کریدور شمال–جنوب، بهویژه مسیر بندر چابهار به رشت و آستارا و اتصال آن به روسیه، میتواند خود را به عنوان جایگزین واقعی دالان زنگزور معرفی کند. همچنین بازتعریف روابط با ارمنستان، تقویت پیوندهای سیاسی، اقتصادی و حتی نظامی با ایروان و همکاری سهجانبه با روسیه و هند، میتواند اهرمهای فشار ایران را افزایش دهد و موازنهای نو در برابر محور آنکارا–باکو–واشنگتن شکل دهد. این سناریو نهتنها ایران را در متن تحولات قفقاز حفظ میکند، بلکه فرصت احیای نقش تاریخی کشور به عنوان چهارراه اتصال تمدنها را بازمیگرداند.
در کنار این نگاه راهبردی، امکان بهرهگیری از تحولات قفقاز به عنوان ابزار چانهزنی دیپلماتیک نیز وجود دارد. ایران میتواند با نشان دادن جایگاه غیرقابلجایگزین خود در منطقه، طرفهای غربی را به گفتوگو درباره مسائل حساستری چون تحریمها، پرونده هستهای یا بحرانهای منطقهای بکشاند. این مسیر البته تاکتیکی و زمانبر است، اما در قالب «دیپلماسی بحران» میتواند به کاهش فشارهای بینالمللی و ایجاد فضای تنفسی برای کشور منجر شود.
در نهایت، اگر ایران میان دو قطب انفعال یا رفتار هیجانی یکی را انتخاب کند، عملاً اجازه خواهد داد بازی قفقاز بدون حضورش طراحی و اجرا شود؛ اما اگر راهبردی، چندلایه و هوشمندانه وارد میدان شود، نهتنها میتواند مانع عبور دالان ترامپ از سرزمینهای تاریخی خود شود، بلکه موقعیت خود را در صحنه شطرنج قدرتهای جهانی تثبیت خواهد کرد. انتخاب با ماست: تماشاچی باشیم یا بازیگردان.
جمعبندی نهایی :
روسیه در برابر این تحول ، هم خشمگین است و هم ناتوان ؛ هم تحقیر شده و هم آچمز. فعلاً کاری از دستش برنمیآید جز تماشای اینکه آمریکا چگونه ، بیسروصدا ، وارد زمین بازیاش شده و مهمترین مهرههایش (ارمنستان و حتی بخشی از آذربایجان) را از چنگش درآورده است. ورود آمریکا به این منطقه برای مسکو یادآور فروپاشی دوم جماهیر شوروی است .
اما اگر تصور شود روسیه برای همیشه ساکت خواهد ماند ، اشتباه است . روسیه بازیگر سنتی قفقاز است و باز خواهد گشت؛ اما اینکه چگونه و کی ، بستگی به وضعیت میدانهای نبرد اوکراین و توازن قدرت در سطح جهانی دارد . در این میان ، ایران باید هوشمندانه تصمیم بگیرد که در موج بعدی تغییرات ، تماشاچی نماند .
با این حال ، پرسش اصلی این است که آیا این تحول به ثبات منجر خواهد شد یا صرفاً آغازی بر یک سلسله بحرانهای جدید است . تجربه تاریخی قفقاز نشان داده که هرگاه یک قدرت بیرونی وارد بازی شده ، موجی از رقابتهای ژئوپلیتیک تازه آغاز شده است . اگر آمریکا صرفاً به مدیریت این کریدور اکتفا کند ، ممکن است تا مدتی ثبات نسبی برقرار شود ، اما اگر باکو که امروز سرمست از پیروزی است ، بخواهد امتیازات بیشتری مطالبه کند ، آنگاه همین کریدور میتواند به جرقه یک بحران تازه بدل شود . در هر حال ، «دالان ترامپ» نه یک مسیر ساده ، که نقطه آغاز فصل تازهای در رقابت قدرتهای جهانی و منطقهای در قفقاز جنوبی است و ایران باید اینبار با نگاه واقعبینانه و راهبردی، جایگاه و مسیرهای جایگزین خود را در این معادله بازتعریف کند .
در جمع بندی باید گفت که دالان زنگزور از دهه ۱۹۹۰ تا امروز، از یک موضوع صرفاً مرزی و حملونقلی ، به یک مسئله کلان ژئوپلیتیک تبدیل شده است که از مناقشهای محلی ، حالا به زمین بازی قدرتهای جهانی بدل شده. تبدیل آن به «دالان ترامپ» و واگذاری مدیریت آن به آمریکا ، شاید از دید برخی بازی صلح باشد، اما واقعیت این است که این صلح ، در عمل با واگذاری امتیازهای بزرگ از سوی بازندگان و تثبیت هژمونی تازهواردی بهنام آمریکا در منطقه، خریداری شده است .
در واقع ، اکنون بهترین زمان برای ایران است که با همافزایی با روسیه و هند ، INSTC را از یک پروژه حملونقلی به یک ائتلاف ژئوپلیتیکی تبدیل کند ؛ ائتلافی که بتواند با "TRIPP" آمریکایی رقابت کند .
روسیه جمهوری های شوروی سابق را یکی یکی به آمریکا می بازد و با یک محاصره ژئو پلیتیک روبرو حواهد دشد اما نقش ایران در این بازی چه خواهد بود ؟ ، ایران نیز اگر به بازتعریف موقعیت و بازطراحی مسیرهای موازی فکر نکند ، ممکن است تنها نظارهگر عبور کاروانهای ترانزیتی شود.
منتظر حضور شما در پیج اینستاگرام iranway هستیم






دیدگاهها
اولین دیدگاه را دربارهٔ این خبر بنویسید.