فرهنگ و حمل و نقل کد خبر: ۹۰۲۴

کشیش و اضطراب در هواپیما

واتساپ

کشیش سوار هواپیما شد. کنفرانسی تازه به پایان رسیده بود و او می‎ رفت تا در کنفرانس دیگری شرکت کند؛ می ‎رفت تا خلق خدا را هدایت کند و به سوی خدا بخواند و به رحمت الهی امیدوار سازد. در جای خویش قرار گرفت. اندکی گذشت ، ابری آسمان را پوشانده بود ، اما زیاد جدی به نظر نمی ‎رسید. مسافران شادمان بودند که سفرشان به زودی شروع خواهد شد.

\

\

هواپیما از زمین برخاست. اندکی بعد ، مسافران کمربندها را گشودند تا کمی بیاسایند. پاسی گذشت. همه به گفتگو مشغول بودند؛ کشیش در دریای اندیشه غوطه‌ ور بود ، که در جمع بعد چه چیزهایی باید بگوید و چگونه بر مردم تاثیر باید بگذارد. ناگهان ، چراغ بالای سرش روشن شد : “ کمربندها را ببندید! ”

\

\

همه با اکراه کمربندها را بستند؛ اما زیاد موضوع را جدی نگرفتند. اندکی بعد ، صدای ظریفی از بلندگو به گوش رسید : “ از دادن نوشیدنی فعلا معذوریم؛ طوفان در پیش است.”

\

\

موجی از نگرانی به دلها راه یافت ، اما همانجا جا خوش کرد و در چهره‌ ها اثری ظاهر نشد ، گویی همه می‌ کوشیدند خود را آرام نشان دهند. باز هم کمی گذشت و صدای ظریف دیگربار بلند شد : “ با عرض پوزش فعلا غذا داده نمی‌شود؛ طوفان در راه است و شدت دارد.\”

\

\

نگرانی ، چون دریایی که بادی سهمگین به آن یورش برده باشد ، از درون دل ها به چهره‌ ها راه یافت و آثارش اندک اندک نمایان شد…

\

\

طوفان شروع شد؛ صاعقه درخشید ، نعره رعد برخاست و صدای موتورهای هواپیما را در غرش خود محو و نابود ساخت؛ کشیش نیک نگریست؛ بعضی دست به دعا برداشته بودند؛ اما سکوتی مرگبار بر تمام هواپیما سایه افکنده بود؛ طولی نکشید که هواپیما مانند چوب‎ پنبه بر روی دریایی خروشان بالا رفت و بار دیگر فرود افتاد، گویی هم‌ اکنون به زمین برخورد می‎کند و از هم متلاشی می‎گردد. کشیش نیز نگران شد؛ اضطراب به جانش چنگ انداخت؛ از آن همه که برای گفتن به مردم در ذهن اندوخته بود ، هیچ باقی نماند؛ گویی حبابی بود که به نوک خارک ترکیده بود؛ پنداری خود کشیش هم به آنچه که می‌خواست بگوید ایمانی نداشت…

\

\

سعی کرد اضطراب را از خود برهاند؛ اما سودی نداشت. همه آشفته بودند و نگران رسیدن به مقصد و از خویش پرسان که آیا از این سفر جان به سلامت به در خواهند برد…؟!

\

\

نگاهی به دیگران انداخت؛ نبود کسی که نگران نباشد و به گونه ‎ای دست به دامن خدا نشده باشد.

\

\

ناگهان نگاهش به دخترکی افتاد خردسال؛ آرام و بی‎ صدا نشسته بود و کتابش را می‌خواند؛ یک پایش را جمع کرده ، زیر خود قرار داده بود. ابدا اضطراب در دنیای او راه نداشت؛ آرام و آسوده‌ خاطر نشسته بود.

\

\

گاهی چشمانش را می‎بست ، و سپس می‎گشود و دوباره به خواندن ادامه می‎داد. پاهایش را دراز کرد ، اندکی خود را کش و قوس داد ، گویی می‎خواهد خستگی سفر را از تن براند؛ و دوباره به خواندن کتاب پرداخت؛ آرامشی زیبا چهره‌اش را در خود فرو برده بود.

\

\

هواپیما زیر ضربات طوفان مبارزه می‎کرد ، گویی طوفان مشت‎های گره کرده خود را به بدنه هواپیما می‎کوفت ، یا می‎ خواست مسافران را که مشتاق زمین سفت و محکمی در زیر پا بودند ، بترساند. هواپیما را چون توپی به بالا پرتاب می‎کرد و بار دیگر فرود می‎آورد. اما این همه در آن دخترک خردسال هیچ تاثیری نداشت ، انگار در گهواره نشسته و آرام تکان می‎خورد و در آن آرامش بی‎ مانند به خواندن کتابش ادامه می‎داد.

\

\

کشیش اصلا نمی‎توانست باور کند؛ در جایی که هیچ یک از بزرگسالان از امواج ترس در امان نبود ، او چگونه می‎توانست چنین ساکن و خاموش بماند و آرامش خویش حفظ کند. بالاخره هواپیما از چنگ طوفان رها شد ، به مقصد رسید ، فرود آمد.

\

\

مسافران ، گویی با فرار از هواپیما از طوفان می‎گریزند ، شتابان هواپیما را ترک کردند ، اما کشیش همچنان بر جای خویش نشست. او می‎خواست راز این آرامش را بداند. همه رفتند؛ او ماند و دخترک. کشیش به او نزدیک شد و از اتفاقات و طوفان از دخترک سوال پرسید.

\

\

سپس از آرامش او پرسید و دلیل آرامشش؛ سوال کرد که چرا زمانی که همه دچار ترس بودند تو ترسی در دل نداشتی ؟

\

\

دخترک به سادگی جواب داد : چون پدرم خلبان بود؛ او داشت مرا به خانه می‎برد؛ اطمینان داشتم که هیچ چیزی نخواهد شد و او مرا در میان این طوفان به سلامت به خانه خواهد برد؛ ما عازم خانه بودیم؛ پدرم مراقب بود؛ او خلبان ماهری است.

\

\

گویی آب سردی بود بر بدن کشیش؛ سخن از اطمینان گفتن و خود به آن ایمان داشتن؛ این است راز آرامش و فراغت از اضطراب..!

در همین موضوع بخوانید

دیدگاه‌ها

۰ دیدگاه

اولین دیدگاه را دربارهٔ این خبر بنویسید.

ثبت دیدگاه

ایمیل شما منتشر نمی‌شود. تکمیل موارد ستاره‌دار الزامی است.